عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

پیزا پیزا

دیشب برا شام رفتیم بیرون و به خواسته ی بابا رفتیم پیتزا  تا پیتزاها آماده بشن عسل انقدر دوغ خورد که جیشش گرفت. با بابا رفتن دستشویی و بعد از برگشتن به دوغ خوردن ادامه داد و معدش رو با دوغ پر کرد. و آخرش هم پیتزا نخورد. تو راه خونه تخم بلدرچین برات گرفتیم اونم 100 تا. که همون شب 8 تاشو خوردی. و امروز صبح هم 5تا. نوش جونت دختر گلم.                         ...
12 تير 1392

عابر بانک

روز شنبه 92/04/08  رفتیم عابر بانک و عسل هم با دوچرخه اومده بود. کیفشم برداشته بود. یهو دیدیم عسل یه کارت از تو کیفش در آورد و گفت مامان من میخوام با کارت خودم پول بردارم. خیلی باحال بود این حرکتش.  همه ی اونایی که جلو عابر بانک بودن میخندیدن. ولی چون شلوغ بود نتونستم ازت عکس بگیرم دیگه.  
12 تير 1392

خاله بازی با بابا

عصر روز جمعه عسل خانم خیلی حوصلش سر رفته بود و رفت حیاط که یکم بازی کنه. بابا هم وسایل خاله بازی عسل رو برداشت و رفت پیش دخملی. عسل نفش مامان رو بازی میکرد و بابا هم نی نی بود. خیلی باحال بودن. یه گلدون هم برا خودشون درست کرده بودن که خیلی ناز بود.       بعدش بابا رفت از تو باغچه یه ساقه ی بلند چید و گذاشت تو گلدون عسل                     و بعدش به عسل گفت ببین عسل  گلت چقدر بزرگ شده. بخدا نمی دونین عسل یه ذوقی کرد که بیا و ببین.   فداتون بشم من خوشگلای من.  ...
12 تير 1392

نماز جمعه

سلام جمعه 92/04/07  بابا حاضر شد  که بره نماز جمعه گفت عسل رو هم آماده کن که ببرمش. منم زود عسلی رو یه حموم بردمش و موهاشو سشوار کشیدم و خانومی آماده شد که با بابا بره. موقع رفتن همش بهم میگفت مامان تنها نمونی بشین کارتون نگاه کن منم زود میام. فدات بشم دختر گلم اینم عسل خانم که حاضر شده بره نماز جمعه                     ...
12 تير 1392

ما اومدیم

سلام به همه ی دوستای گلللللللللللللم امیدوارم که حالتون خوب باشه مثل همیشه. بخدا از همه ی دوستای گلم که برای پدرم دعا کردن و جویای حالش شدن بی نهایت ممنون. امیدوارم که بتونم محبت های همتون رو جبران کنم. اول از همه بگم که حال پدرم خیلی خوبه و ما هم برگشتیم خونمون. و البته در این دو هفته اتفاقات جالب و زیبایی رخ داده که بهترینشون ازدواج پسر خاله رضا(پسر خاله ی خودم) بود. ساعت 5 روز 30/03/92 بود. ساعت 5 شروع میشد که من اول خودم آماده شدم و بعد هم عسل رو خیلی شیک و تمیز آماده کردم. و با خاله جون رفتیم. چون بابا زودتر رفته بود ما هم با خاله جون رفتیم دیگه. خلاصه عسل تا دلتون بخواد رقصید و کلی هم کیف کرد. که ازش کلی فیلم گر...
12 تير 1392